<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>دلنوشتہ های بانوے طلبہ</title>
		<link>https://banootalabe17.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://banootalabe17.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>شروع زندگی با طعم طلبگی</title>
			<link>https://banootalabe17.kowsarblog.ir/شروع-زندگی-با-طعم-طلبگی</link>
			<pubDate>22:06:00 +0330 جمعه، 13 بهمن 1396</pubDate>			<dc:creator>مبينا حسين پور</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">589727@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;/p&gt;
&lt;ul&gt;
	&lt;li&gt;ساعت ۶صبح بود&amp;nbsp;&lt;/li&gt;
	&lt;li&gt;با استرس سایت حوزه ی علمیه رو باز کردم. تمام وجودم میلرزید&amp;#8230;میترسیدم که قبول نشده باشم میترسیدم که یکساااااال الکی در انتظار طلبه شدن بوده باشم&lt;/li&gt;
	&lt;li&gt;همه ی خانواده با خیال راحت خوابیده بودن اما من تا ۶چشم روی هم نذاشتم?&lt;/li&gt;
	&lt;li&gt;به هر جون کندنی بود اینترنت سایت رو باز کرد و وارد سایت حوزه ی علمیه شدم&amp;#8230;دستام یخ کرده بود و شمارش قلبم روی هزار بود کد رهگیریم رو وارد کردم و چشمامو بستم&amp;#8230;میتونم بگم واقعا از باز کردن چشمام میترسیدم&lt;/li&gt;
	&lt;li&gt;چند تا صلوات فرستادم تا آروم بشم&amp;#8230;تو دلم خدا خدا میکردم که نوشته باشه وضعیت:قبول?به سختی چشمامو باز کردم و چشمم دقیقا افتاد رو این جمله:داوطلب عزیز ورود شمارو به حوزه ی انتخابی تبریک عرض میکنیم&lt;/li&gt;
	&lt;li&gt;از شدت خوشحالی زیاد از خود بی خود شدم و جیغ کشیدم &amp;#8230;.تو اتاقم بالا و پایین میپریدم و فقط میگفتم خدااااااایاااااا شکرتتتت?گریم گرفته بود &amp;#8230;تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به سجده بیافتم و اینطوری از خدای خودم تشکر کنم?&lt;/li&gt;
	&lt;li&gt;وسط گریه هام از مولام امام زمان ارواحنا فداه هم تشکر میکردم و مدااااام میگفتم: ممنونم آقا مرسی که منو تو جمع نوکرات پذیرفتی&amp;#8230;آقا از اینجا به بعد من تلاشمو میکنم شماهم کمکم کن??&lt;/li&gt;
	&lt;li&gt;اون لحظه از بهترین لحظات عمرم بود&amp;#8230;اما چیزی که زندگی رو برام شیرین تر کرد اون لحظه ای بود که به عنوان یک طلبه ی رسمی وارد حوزه ی علمیه ی خدیجه ام المومنین شدم&amp;#8230;اون روز حس میکردم که با بقیه فرق دارم&amp;#8230;آره از اون روز به بعد من ریزه خور سفره ی امام زمانم شده بودم&amp;#8230;من یک طلبه شدم☺و چه افتخارق از این بالاتر?&lt;progress id=&quot;progress_1517596625843&quot; value=&quot;0.9&quot; class=&quot;wp_media_indicator&quot; contenteditable=&quot;false&quot;&gt;&lt;/progress&gt;&lt;a href=&quot;http://banootalabe17.kowsarblog.ir/media/blogs/banootalabe17/mobile/5a74afb813a52_img_20171026_214732.jpg?mtime=1517596600&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://banootalabe17.kowsarblog.ir/media/blogs/banootalabe17/mobile/5a74afb813a52_img_20171026_214732.jpg?mtime=1517596600&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-143969 alignnone size-full&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/a&gt;نویسنده ی وبلاگ : مبینا حسین پور&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banootalabe17.kowsarblog.ir/شروع-زندگی-با-طعم-طلبگی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​</p>
<ul>
	<li>ساعت ۶صبح بود&nbsp;</li>
	<li>با استرس سایت حوزه ی علمیه رو باز کردم. تمام وجودم میلرزید&#8230;میترسیدم که قبول نشده باشم میترسیدم که یکساااااال الکی در انتظار طلبه شدن بوده باشم</li>
	<li>همه ی خانواده با خیال راحت خوابیده بودن اما من تا ۶چشم روی هم نذاشتم?</li>
	<li>به هر جون کندنی بود اینترنت سایت رو باز کرد و وارد سایت حوزه ی علمیه شدم&#8230;دستام یخ کرده بود و شمارش قلبم روی هزار بود کد رهگیریم رو وارد کردم و چشمامو بستم&#8230;میتونم بگم واقعا از باز کردن چشمام میترسیدم</li>
	<li>چند تا صلوات فرستادم تا آروم بشم&#8230;تو دلم خدا خدا میکردم که نوشته باشه وضعیت:قبول?به سختی چشمامو باز کردم و چشمم دقیقا افتاد رو این جمله:داوطلب عزیز ورود شمارو به حوزه ی انتخابی تبریک عرض میکنیم</li>
	<li>از شدت خوشحالی زیاد از خود بی خود شدم و جیغ کشیدم &#8230;.تو اتاقم بالا و پایین میپریدم و فقط میگفتم خدااااااایاااااا شکرتتتت?گریم گرفته بود &#8230;تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به سجده بیافتم و اینطوری از خدای خودم تشکر کنم?</li>
	<li>وسط گریه هام از مولام امام زمان ارواحنا فداه هم تشکر میکردم و مدااااام میگفتم: ممنونم آقا مرسی که منو تو جمع نوکرات پذیرفتی&#8230;آقا از اینجا به بعد من تلاشمو میکنم شماهم کمکم کن??</li>
	<li>اون لحظه از بهترین لحظات عمرم بود&#8230;اما چیزی که زندگی رو برام شیرین تر کرد اون لحظه ای بود که به عنوان یک طلبه ی رسمی وارد حوزه ی علمیه ی خدیجه ام المومنین شدم&#8230;اون روز حس میکردم که با بقیه فرق دارم&#8230;آره از اون روز به بعد من ریزه خور سفره ی امام زمانم شده بودم&#8230;من یک طلبه شدم☺و چه افتخارق از این بالاتر?<progress id="progress_1517596625843" value="0.9" class="wp_media_indicator" contenteditable="false"></progress><a href="http://banootalabe17.kowsarblog.ir/media/blogs/banootalabe17/mobile/5a74afb813a52_img_20171026_214732.jpg?mtime=1517596600"><img src="http://banootalabe17.kowsarblog.ir/media/blogs/banootalabe17/mobile/5a74afb813a52_img_20171026_214732.jpg?mtime=1517596600" alt="" class="wp-image-143969 alignnone size-full" width="640" height="640" /></a>نویسنده ی وبلاگ : مبینا حسین پور</li>
</ul><div class="item_footer"><p><small><a href="https://banootalabe17.kowsarblog.ir/شروع-زندگی-با-طعم-طلبگی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://banootalabe17.kowsarblog.ir/شروع-زندگی-با-طعم-طلبگی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://banootalabe17.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=589727</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>چی شد طلبه شدم☺</title>
			<link>https://banootalabe17.kowsarblog.ir/چی-شد-طلبه-شدم-69</link>
			<pubDate>17:09:00 +0330 جمعه، 22 دی 1396</pubDate>			<dc:creator>مبينا حسين پور</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">582320@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;#چی_شد_طلبه_شدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;? بسم الله الرحمن الرحیم ?&lt;br /&gt;دختری بودم که نه نماز درست و حسابی ای میخوندم و نه حجاب جالبی داشتم&lt;br /&gt;میشه گفت چادری بی حجاب بودم&lt;br /&gt;از اونایی که چادر میپوشن و مو بیرون میزارن از اونایی که گاهی با خودشونم لجبازی میکنن ?&lt;br /&gt;بیشتر به خاطر خانوادم و مادرم چادر میپوشیدم اما در حقیقت اصلااااا علاقه ای به چادر و حجاب و نماز نداشتم&lt;br /&gt;تنها چیزی که همیشه کامل انجام میدادم روزه هام بود که از 9سالگی کامللللل گرفتم&lt;br /&gt;میشه گفت فقط تو ماه رمضون مسلمون میشدم ?&lt;br /&gt;میگن رفیق آدمو از عرش میتونه به فرش برسونه حتی بلعکس&lt;br /&gt;راست میگن&lt;br /&gt;رفیقام، درست و حسابی نبودن و منم تو اووووج احساسات و سن بلوغ&lt;br /&gt;همش 14سالم بود&lt;br /&gt;تحت تاثیرشون قرار میگرفتم و…&lt;br /&gt;اواخر سال 94 بود&lt;br /&gt;زمستون بود و هوا سرد…. ❄&lt;br /&gt;تو راه برگشت خونه با یکی از همکلاسیام هم مسیر شدم&lt;br /&gt;دختر درس خونی بود اما من با اینکه درس خون بودم هیچ وقت سمتش نمیرفتم&lt;br /&gt;سال هفتم که دیدمش چادری نبود&lt;br /&gt;اما اون موقع تقریبا دو ماهی میشد که با چادر میدیدمش&lt;br /&gt;خیلی اتفاقی باهام حرف زد و تا خونه راجب وضعیت خانوادش گفت&lt;br /&gt;اینکه خانوادش شدیدا مخالف حجاب الانش هستن…&lt;br /&gt;برام جالب بود با اینکه خانوادش مذهبی نیستن اما این راه رو انتخاب کرده&lt;br /&gt;از اون روز به بعد رابطم باهاش صمیمی تر شد&lt;br /&gt;گاهی تموم ساعت های زنگ تفریح رو باهم حرف میزدیم و اون از خانوادش و اذیت هاشون میگفت و من هم دلداریش میدادم&lt;br /&gt;با اینکه چادر رو برای خودم دوست نداشتم و دوست داشتم آزاد باشم اما بی اراده به روژینا دلداری میدادم و میگفتم ثابت قدم باش ?&lt;br /&gt;هر روزی که میگذشت روژینا محکم تر رو حجابش وایمیستاد و من…&lt;br /&gt;خلاصه نزدیک های اسفند بود که روژینا پیشنهاد عجیبی به من داد&lt;br /&gt;بسیــــج ?&lt;br /&gt;جایی که اصلا تا به حال بهش فکرم نکرده بودم&lt;br /&gt;از فوایدش برای کنکور بهم گفت و من فقط برای کنکورم قبول کردم که ثبت نام کنم&lt;br /&gt;دو روز بعد بسیجی شدم ?&lt;br /&gt;برای بالا رفتن امتیازم تو بسیج مجبور بودم کلاس های بسیج رو شرکت کنم و فعالیت داشته باشم&lt;br /&gt;روژینا عاشق بسیج و محیطش بود&lt;br /&gt;اما راستش رو بگم، اوایلش من اصلا از اونجا خوشم نمیومد&lt;br /&gt;یواش یواش دوستای بسیجی و محجبه پیدا کردیم&lt;br /&gt;محیط صمیمی بسیج طوری بود که منم علاقه مند شده بودم به فعالیت های مذهبی&lt;br /&gt;کم کم دوستای نا باب رو کنار گذاشتم&lt;br /&gt;و با روژینا و یکی دیگه از همکلاسیام به اسم صبا صمیمی شدم&lt;br /&gt;صبا اما چادری نبود ?&lt;br /&gt;روژینا هربار که منو میدید مطالب قشنگی راجب حجاب برام میخوند و من بی توجه بهش میگذشتم و بحث رو عوض میکردم&lt;br /&gt;اما نمیدونستم که دارم تحت تاثیر روژینا و مطالبش و بسیج تغییر میکنم&lt;br /&gt;بعد از مدتی روژینا بهم اصرار کرد که نماز بخونم&lt;br /&gt;اولش زیر بار نمیرفتم&lt;br /&gt;بهونه میاوردم: خستممم…حال ندارم…نمیخوام بخونم….&lt;br /&gt;گاهی هم الکی میگفتم خوندم&lt;br /&gt;اما روژینا زنگ میزد به مامانم و حقیقتش رو از مامانم میپرسید&lt;br /&gt;بعد هم که میفهمید نخوندم کلــــے دعوام میکرد&lt;br /&gt;یک شب نشستم و با خودم فکر کردم&lt;br /&gt;من واقعا کی رو مسخره کردم؟&lt;br /&gt;خودمو؟&lt;br /&gt;خدارو؟ (نعوذبالله)&lt;br /&gt;دوستامو؟&lt;br /&gt;چادرم چیه؟&lt;br /&gt;چرا نماز نمیخونم؟با کی لج کردم؟&lt;br /&gt;همون شب رفتم حموم و غسل توبه کردم&lt;br /&gt;اراده کردم که تغییر کنم&lt;br /&gt;وضو گرفتم و نشستم سر سجادم&lt;br /&gt;خواستم که خدا ببخشتم&lt;br /&gt;گریه کردم و عذرخواهی کردم&lt;br /&gt;گریه کردم و تشکر کردم&lt;br /&gt;برای اینکه راه رو نشونم داد&lt;br /&gt;تشکر کردم برای وجود روژینا&lt;br /&gt;برای اینکه هنوز دیر نشده بود&lt;br /&gt;از اون روز به بعد روسریم اومد جلوتر&lt;br /&gt;چادرم اومد جلو تر&lt;br /&gt;کم کم شروع کردم به رو گرفتن&lt;br /&gt;نماز خوندم&lt;br /&gt;تغییر کردم&lt;br /&gt;روژینا بعد از تغییر کردن من اعتراف کرد که با دیدن من چادری شده و از چادر خوشش اومده&lt;br /&gt;جفتمون خوشحال بودیم برای اینکه سر راه هم دیگه قرار گرفتیم&lt;br /&gt;تابستون 95 نزدیک شد تو این مدت صبا هم عاشق چادر شد و چادری شد ?&lt;br /&gt;حالا شده بودیم سه تفنگ دار ?&lt;br /&gt;دیگه سیکلمون رو گرفته بودیم&lt;br /&gt;یه روز روژینا با خوشحالی اومد سمتم و گفت :مبیناااااااا میدونستی حوزه علمیه از سیکل هم طلبه میگیره؟‌&lt;br /&gt;یکم فکر کردم و گفتم:چه جالب…نمیدونستم&lt;br /&gt;روژینا با ذوق و شوق گفت :میای بریم؟فقط یکم دوره&lt;br /&gt;خندیدم و گفتم:طلبه بشیم؟ ?&lt;br /&gt;روژینا گفت:آره فکرشو بکن یه عالمه دختر که مثل ما هستن مثل ما فکر میکنن مسخرمون نمیکنن…اما اگه امسال بریم دبیرستان تازه مشکلاتمون شروع میشه مسخرمون میکنن میگن املیم ….بیا بریممممم&lt;br /&gt;حرفای روژینا مثل همیشه روم تاثیر گذاشت&lt;br /&gt;شروع کردم به تحقیق راجب حوزه ی علمیه&lt;br /&gt;با چند تا از طلبه های خانم فامیلمون صحبت کردم&lt;br /&gt;راجب فضای حوزه گفتن&lt;br /&gt;اینکه چقدررررر خوبه ☺&lt;br /&gt;یواش یواش علاقه مند شدم به حوزه&lt;br /&gt;و با یه نتیجه ی عقلی که : میرم حوزه اگه به درد جامعه نخوردم به درد همسایه و فامیل میخورم و اگر به درد فامیل نخوردم حداقل به درد خودم میخورم… این موضوع رو با مادرم و پدرم مطرح کردم&lt;br /&gt;و در کمال تعجب با مخالفتی روبرو نشدم&lt;br /&gt;تصمیم بر این شد که با روژینا وارد حوزه بشیم&lt;br /&gt;اما راهمون از شهریار تا تهران به شدت دور بود&lt;br /&gt;خانواده ی روژینا گفتن نمیتونن نقل مکان کنن به تهران&lt;br /&gt;اما خانواده ی من هر طور شده سعی کردن بیان تهران تا من برم حوزه…&lt;br /&gt;دنبال کارای حوزه بودم که هرطور شده همون سال ثبت نام کنم و مهرماه برم حوزه&lt;br /&gt;اما گفتن از زمان مصاحبه گذشته و نمیشه&lt;br /&gt;شرایط به تهران اومدن خانوادم هم جور نشد و اون سال رو همون شهریار موندیم&lt;br /&gt;روژینا هرکاری کرد نتونست به تهران بیاد و رفت رشته ی تجربی&lt;br /&gt;منو صبا هم اونسال رو انسانی خوندیم&lt;br /&gt;تا بهمن ماه که من ثبت نام کردم حوزه ی علمیه و راهی تهران شدیم&lt;br /&gt;الان سال اول طلبگیمه&lt;br /&gt;درسته از صبا و روژینا دور شدم&lt;br /&gt;اما هنوز هم باهاشون در ارتباطم&lt;br /&gt;هنوز هم تاثیر روژینا رو تو زندگیم حس میکنم و هر روز در حقش دعا میکنم&lt;br /&gt;فقط گاهی حسرت میخورم که کنارم نیست و نتونست بیاد حوزه ?&lt;br /&gt;اینم داستان طلبه شدن من ? ❤&lt;br /&gt;امیدوارم دخترای سرزمینم به زودی راهشون رو پیدا کنن&lt;br /&gt;با عنایت حضرت زهرا (س) ان شاءالله&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده : مبینا حسین پور☺&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://banootalabe17.kowsarblog.ir/media/blogs/banootalabe17/mobile/img_20170610_130300.jpg?mtime=1517596692&quot;&gt;&lt;img class=&quot;wp-image-143971 alignnone size-full&quot; src=&quot;http://banootalabe17.kowsarblog.ir/media/blogs/banootalabe17/mobile/img_20170610_130300.jpg?mtime=1517596692&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;576&quot; height=&quot;576&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://banootalabe17.kowsarblog.ir/چی-شد-طلبه-شدم-69&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>#چی_شد_طلبه_شدم</p>
<p>? بسم الله الرحمن الرحیم ?<br />دختری بودم که نه نماز درست و حسابی ای میخوندم و نه حجاب جالبی داشتم<br />میشه گفت چادری بی حجاب بودم<br />از اونایی که چادر میپوشن و مو بیرون میزارن از اونایی که گاهی با خودشونم لجبازی میکنن ?<br />بیشتر به خاطر خانوادم و مادرم چادر میپوشیدم اما در حقیقت اصلااااا علاقه ای به چادر و حجاب و نماز نداشتم<br />تنها چیزی که همیشه کامل انجام میدادم روزه هام بود که از 9سالگی کامللللل گرفتم<br />میشه گفت فقط تو ماه رمضون مسلمون میشدم ?<br />میگن رفیق آدمو از عرش میتونه به فرش برسونه حتی بلعکس<br />راست میگن<br />رفیقام، درست و حسابی نبودن و منم تو اووووج احساسات و سن بلوغ<br />همش 14سالم بود<br />تحت تاثیرشون قرار میگرفتم و…<br />اواخر سال 94 بود<br />زمستون بود و هوا سرد…. ❄<br />تو راه برگشت خونه با یکی از همکلاسیام هم مسیر شدم<br />دختر درس خونی بود اما من با اینکه درس خون بودم هیچ وقت سمتش نمیرفتم<br />سال هفتم که دیدمش چادری نبود<br />اما اون موقع تقریبا دو ماهی میشد که با چادر میدیدمش<br />خیلی اتفاقی باهام حرف زد و تا خونه راجب وضعیت خانوادش گفت<br />اینکه خانوادش شدیدا مخالف حجاب الانش هستن…<br />برام جالب بود با اینکه خانوادش مذهبی نیستن اما این راه رو انتخاب کرده<br />از اون روز به بعد رابطم باهاش صمیمی تر شد<br />گاهی تموم ساعت های زنگ تفریح رو باهم حرف میزدیم و اون از خانوادش و اذیت هاشون میگفت و من هم دلداریش میدادم<br />با اینکه چادر رو برای خودم دوست نداشتم و دوست داشتم آزاد باشم اما بی اراده به روژینا دلداری میدادم و میگفتم ثابت قدم باش ?<br />هر روزی که میگذشت روژینا محکم تر رو حجابش وایمیستاد و من…<br />خلاصه نزدیک های اسفند بود که روژینا پیشنهاد عجیبی به من داد<br />بسیــــج ?<br />جایی که اصلا تا به حال بهش فکرم نکرده بودم<br />از فوایدش برای کنکور بهم گفت و من فقط برای کنکورم قبول کردم که ثبت نام کنم<br />دو روز بعد بسیجی شدم ?<br />برای بالا رفتن امتیازم تو بسیج مجبور بودم کلاس های بسیج رو شرکت کنم و فعالیت داشته باشم<br />روژینا عاشق بسیج و محیطش بود<br />اما راستش رو بگم، اوایلش من اصلا از اونجا خوشم نمیومد<br />یواش یواش دوستای بسیجی و محجبه پیدا کردیم<br />محیط صمیمی بسیج طوری بود که منم علاقه مند شده بودم به فعالیت های مذهبی<br />کم کم دوستای نا باب رو کنار گذاشتم<br />و با روژینا و یکی دیگه از همکلاسیام به اسم صبا صمیمی شدم<br />صبا اما چادری نبود ?<br />روژینا هربار که منو میدید مطالب قشنگی راجب حجاب برام میخوند و من بی توجه بهش میگذشتم و بحث رو عوض میکردم<br />اما نمیدونستم که دارم تحت تاثیر روژینا و مطالبش و بسیج تغییر میکنم<br />بعد از مدتی روژینا بهم اصرار کرد که نماز بخونم<br />اولش زیر بار نمیرفتم<br />بهونه میاوردم: خستممم…حال ندارم…نمیخوام بخونم….<br />گاهی هم الکی میگفتم خوندم<br />اما روژینا زنگ میزد به مامانم و حقیقتش رو از مامانم میپرسید<br />بعد هم که میفهمید نخوندم کلــــے دعوام میکرد<br />یک شب نشستم و با خودم فکر کردم<br />من واقعا کی رو مسخره کردم؟<br />خودمو؟<br />خدارو؟ (نعوذبالله)<br />دوستامو؟<br />چادرم چیه؟<br />چرا نماز نمیخونم؟با کی لج کردم؟<br />همون شب رفتم حموم و غسل توبه کردم<br />اراده کردم که تغییر کنم<br />وضو گرفتم و نشستم سر سجادم<br />خواستم که خدا ببخشتم<br />گریه کردم و عذرخواهی کردم<br />گریه کردم و تشکر کردم<br />برای اینکه راه رو نشونم داد<br />تشکر کردم برای وجود روژینا<br />برای اینکه هنوز دیر نشده بود<br />از اون روز به بعد روسریم اومد جلوتر<br />چادرم اومد جلو تر<br />کم کم شروع کردم به رو گرفتن<br />نماز خوندم<br />تغییر کردم<br />روژینا بعد از تغییر کردن من اعتراف کرد که با دیدن من چادری شده و از چادر خوشش اومده<br />جفتمون خوشحال بودیم برای اینکه سر راه هم دیگه قرار گرفتیم<br />تابستون 95 نزدیک شد تو این مدت صبا هم عاشق چادر شد و چادری شد ?<br />حالا شده بودیم سه تفنگ دار ?<br />دیگه سیکلمون رو گرفته بودیم<br />یه روز روژینا با خوشحالی اومد سمتم و گفت :مبیناااااااا میدونستی حوزه علمیه از سیکل هم طلبه میگیره؟‌<br />یکم فکر کردم و گفتم:چه جالب…نمیدونستم<br />روژینا با ذوق و شوق گفت :میای بریم؟فقط یکم دوره<br />خندیدم و گفتم:طلبه بشیم؟ ?<br />روژینا گفت:آره فکرشو بکن یه عالمه دختر که مثل ما هستن مثل ما فکر میکنن مسخرمون نمیکنن…اما اگه امسال بریم دبیرستان تازه مشکلاتمون شروع میشه مسخرمون میکنن میگن املیم ….بیا بریممممم<br />حرفای روژینا مثل همیشه روم تاثیر گذاشت<br />شروع کردم به تحقیق راجب حوزه ی علمیه<br />با چند تا از طلبه های خانم فامیلمون صحبت کردم<br />راجب فضای حوزه گفتن<br />اینکه چقدررررر خوبه ☺<br />یواش یواش علاقه مند شدم به حوزه<br />و با یه نتیجه ی عقلی که : میرم حوزه اگه به درد جامعه نخوردم به درد همسایه و فامیل میخورم و اگر به درد فامیل نخوردم حداقل به درد خودم میخورم… این موضوع رو با مادرم و پدرم مطرح کردم<br />و در کمال تعجب با مخالفتی روبرو نشدم<br />تصمیم بر این شد که با روژینا وارد حوزه بشیم<br />اما راهمون از شهریار تا تهران به شدت دور بود<br />خانواده ی روژینا گفتن نمیتونن نقل مکان کنن به تهران<br />اما خانواده ی من هر طور شده سعی کردن بیان تهران تا من برم حوزه…<br />دنبال کارای حوزه بودم که هرطور شده همون سال ثبت نام کنم و مهرماه برم حوزه<br />اما گفتن از زمان مصاحبه گذشته و نمیشه<br />شرایط به تهران اومدن خانوادم هم جور نشد و اون سال رو همون شهریار موندیم<br />روژینا هرکاری کرد نتونست به تهران بیاد و رفت رشته ی تجربی<br />منو صبا هم اونسال رو انسانی خوندیم<br />تا بهمن ماه که من ثبت نام کردم حوزه ی علمیه و راهی تهران شدیم<br />الان سال اول طلبگیمه<br />درسته از صبا و روژینا دور شدم<br />اما هنوز هم باهاشون در ارتباطم<br />هنوز هم تاثیر روژینا رو تو زندگیم حس میکنم و هر روز در حقش دعا میکنم<br />فقط گاهی حسرت میخورم که کنارم نیست و نتونست بیاد حوزه ?<br />اینم داستان طلبه شدن من ? ❤<br />امیدوارم دخترای سرزمینم به زودی راهشون رو پیدا کنن<br />با عنایت حضرت زهرا (س) ان شاءالله</p>
<p>نویسنده : مبینا حسین پور☺</p>
<p><a href="http://banootalabe17.kowsarblog.ir/media/blogs/banootalabe17/mobile/img_20170610_130300.jpg?mtime=1517596692"><img class="wp-image-143971 alignnone size-full" src="http://banootalabe17.kowsarblog.ir/media/blogs/banootalabe17/mobile/img_20170610_130300.jpg?mtime=1517596692" alt="" width="576" height="576" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://banootalabe17.kowsarblog.ir/چی-شد-طلبه-شدم-69">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://banootalabe17.kowsarblog.ir/چی-شد-طلبه-شدم-69#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://banootalabe17.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=582320</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
